حکیم نخستین چو شد پرده ساز
بدینسان برون داد از پرده راز
۱که ای مطلع نور اسکندری
بلندش ز تو پایه سروری
۲اگر ریخت گل باغ پاینده باد
وگر رفت مه مهر تابنده باد
۳ندانم که چون صبر فرمایمت
چه سان راه آرام بنمایمت
۴سکندر تو را صبر فرموده است
رهت سوی آرام بنموده است
۵چو مردان در آن ره نهادی قدم
نکردی ز فرموده اش هیچ کم
۶شد از قول او کار روشن تو را
چه حاجت به فرموده من تو را
۷درین محنت آباد ماتمگران
تویی بهترین همه مادران
۸که در مرگ فرزانه فرزند خویش
نگشتی ز حکم خداوند خویش
۹ز جان تو نور یقین سرزده ست
دلت خیمه در ملک دیگر زده ست
۱۰به مزدیت فردا بود دسترس
که هرگز نبیند چنان مزد کس
۱۱