سفید شد چو درخت شکوفه دار سرم
وز این درخت همین میوه غم است برم
۱به هم شکوفه و میوه که دید طرفه که من
شکوفه را نگرم بر درخت و میوه خورم
۲شکوفه دیر نپاید شگفت ازان دارم
که دمبدم ز زمانه شکوفه ناک ترم
۳ز شیر مادر دهرم ضرر رسید نه نفع
کنون شکوفه کنان بهر دفع آن ضررم
۴ز بس که آینه ام عیب شیب موی به موی
به روی داشت نخواهم که روی او نگرم
۵چگونه بینمش آخر که گاه دیدن او
بیاض گیرد یکسر سیاهی بصرم
۶بیاض موی بود آفت بصر چه عجب
اگر بود ز نظر در بیاض مو حذرم
۷اگر چه نیست مرا در قصور دهر نظر
کنون ز دهر بود صد قصور در نظرم
۸تلاوتی که به شب کردمی به پرتو ماه
به روز می ندهد دست در فروغ خورم
۹دو چشم کرده ام از شیشه فرنگ چهار
هنوز بس نبود در تلاوت سورم
۱۰برفت گوهر بینش ز چشم و طفل صفت
دهد فریب به شیشه سپهر عشوه گرم
۱۱فشاندمی چو گهر حرف را ز مخرج آن
چو بود سی و دو گوهر نهان به حقه درم
۱۲گهر فشانیم امروز مشکل است که داد
جفای چرخ به تاراج حقه گهرم
۱۳ز تیزگوشی بودم چنانکه از ره سمع
حدیث نفس کسان داشتی به دل گذرم
۱۴ز دست رفته کنون گوش، بی اشارت دست
نمی شود ز مقالات دوستان خبرم
۱۵ره حواس اگر چند بسته شد حاشا
که در صفای درایت ازان فتد کدرم
۱۶چه احتیاج به امداد حس چو روی نمود
عروس معنی بیرون ز حجله صورم
۱۷نخواهم از قی زنبور کام و لب شیرین
چو با حلاوت خود رسته همچو نیشکرم
۱۸خمیده گشت قدم همچو لام تا چو الف
عصا نگیرم سست است پای رهسپرم
۱۹چو لای نفی بود این دو حرف دانستم
که نفی می شود از تخته بقا اثرم
۲۰ز ضعف تن شده ام آنچنان که گر به مثل
گران شود سرم پس از خواب بشکند کمرم
۲۱اگر نه دست شود یار پای ممکن نیست
که بر نشستن و برخاستن بود ظفرم
۲۲چو سبحه ساخت مرا حلقه دهر و گر خواهم
ز پشت حلقه شده مهره مهره را شمرم
۲۳به هم بود سر و پا حلقه را ازان سر خود
نهاده بر سر زانو ز شام تا سحرم
۲۴جدا چگونه کنم چهره خود از زانو
که بست هر دو به هم از تراوش جگرم
۲۵اگر چه حلقه شدم آن گمان مبر زینهار
که همچو حلقه بود بر برون در مقرم
۲۶چو حلقه بر در خلوت سرای انس زنم
به سان حلقه بماند فلک برون درم
۲۷محیط کون نماید کحلقة بفلاة
به جنب عرصه همت حقیر و مختصرم
۲۸فراز کنگر وحدت نشسته آن مرغم
که باز رسته ز دام طبیعت بشرم
۲۹چو در هوای قدم پر زنم رود به عدم
غبار عالم امکان ز باد بال و پرم
۳۰اگر ز خوشه پروین دهند دانه مرا
وگر ز چشمه خورشید باشد آبخورم
۳۱من آن نیم که کنم بال سست ز اوج بلند
سوی حضیض کزین آب و دانه بهره برم
۳۲به قصد کسب غنا گنج زر طلب چه کنم
چو با توانگری دل غنی ز گنج زرم
۳۳فروغ یافته سنگی ست زر ز تابش خور
اگر به سنگ کنم روی عابدالحجرم
۳۴عجوزه ای ست جهان سحر ساز و افسونگر
که ساخت سحر وی از سر کار کور و کرم
۳۵نتیجه ای ندهد جز خسارت ار چه شود
قضا به فرض محال از زفاف او وطرم
۳۶چو ماکیان پی دانه زبون او چه شوم
بر او چو قهقهه زن روز و شب چو کبک نرم
۳۷چو تیغ تهمت و تیر جفا رسد ز حسود
بس است ترک خودی خود و نیستی سپرم
۳۸چنین که مهبط خیر و کمال شد دل من
چه منقصت رسد از طعن اهل شور و شرم
۳۹پر است گوش من از سبحه ملک چو مسیح
کجا مشوش خاطر شود نهیق خرم
۴۰شد از حقایق عرفان دلم خزینه راز
گزاف فلسفیان کی به نیم فلس خرم
۴۱پر فرشته مگس ران من شود چو نهند
ز خوان علم لدنی چو خضر ماحضرم
۴۲به بحر شعر اگر فکر من شود غواص
بهای یک گهر آید خراج بحر و برم
۴۳به باغ نثر اگر کلک من کند جنبش
ز نخل خشک دهد بار میوه های ترم
۴۴به بوستان ارادت اگر بود شجری
که آورد ثمر معرفت من آن شجرم
۴۵ولی چه سود که در کام ذوق تیره دلان
همیشه چاشنی تلخ می دهد ثمرم
۴۶خمش کنم که به دعوی کشید سوق کلام
به غیر دعوی خود نیست معنی دگرم
۴۷چو نیست لاف هنر جز دلیل بی هنری
چرا دلیل اقامت کنم که بی هنرم
۴۸زبان زبانیه آمد ببرمش ور نی
کشد ز هرزه درایی به جانب سقرم
۴۹چو کرد بر دلم ابواب فیض را مسمار
چه سود از آنک کند در سخنوری سمرم
۵۰بزرگوار خدایا به حرمت نفری
که دل نفیر کش آمد ز شوق آن نفرم
۵۱به حق پاکروانی که پای کرده ز سر
طریق پیروی پیروانشان سپرم
۵۲که باش یاور من تا به نیروی همت
لباس هستی موهوم خویشتن بدرم
۵۳رهی نمای که چون جامی از مضیق وجود
فتد به فسحت اقلیم نیستی سفرم
۵۴در آن سفر خطری جز خیال هستی نیست
به فضل شامل خود دور دار ازان خطرم
۵۵