قاصد رسید و ساخت معطر مشام من
در چین نامه داشت مگر نافه ختن
۱آن نامه نیست بلکه پی تحفه باغبان
چید از چمن بنفشه و پیچید در سمن
۲هرگز ندیده نرگس چشمی به باغ دهر
زینسان دمیده سنبل مشکین ز نسترن
۳نشکفته غنچه ای ست چو پیچیده بینمش
همچون دهان غنچه دهانان پر از سخن
۴عنبرفشان گلی ست چو بگشاده خوانمش
بر سبزه تر و گل سیراب خنده زن
۵نسرین بری گرفته به بر زلف پرگره
گل چهره ای نهاده به رخ جعد پرشکن
۶تختی ست خوش ز عاج که صف صف نشسته اند
بر وی به ناز هند و کان برهنه تن
۷اینها کنایت است بگویم سخن صریح
وز چهره یقین بگشایم نقاب ظن
۸اقبالنامه ای ست به اخلاص پیشه ای
از لیث بن غضنفر یعقوب بن حسن
۹شاهی که حد من نبود مدحش آن چنان
کو خود به عدل و جود کند مدح خویشتن
۱۰چون قاصر است کلک زبانم ز مدحتش
آن به که چون دوات نهم مهر بر دهن
۱۱پاکیزه گوهرا پی گوش تو سفته ام
درهای شاهوار به از لؤلوی عدن
۱۲آویزه ای ست در خور تو دارم آنقدر
چشم از تو مردمی که نهی گوش سوی من
۱۳تو یوسفی به مصر جلالت نهاده تخت
من غایب از جناب تو یعقوب ممتحن
۱۴یعقوب داشت بیت حزن بهر خود یکی
من دارم از برای تو صد بیت بی حزن
۱۵دادت عطیه ملکی لا بلک چند ملک
بی منت سپاه و حشم فضل ذوالمنن
۱۶باید زبان حال و مقال تو روز و شب
باشد به شکرگویی این فضل مرتهن
۱۷نوبر درختی از چمن عدل و باغ ملک
تیشه مکن ز ظلم و به آن بیخ خود مکن
۱۸باش از شکوفه کرم و عدل زیب باغ
باش از ثمار جود و عطا رونق چمن
۱۹تا زان شکوفه روح فزایند شیخ و شاب
تا زین ثمار کام ربایند مرد و زن
۲۰آن گونه زی که رشته آمال را بود
عدلت گره گشای نه ظلمت گره فکن
۲۱ز انصاف ملک را طرب آباد کن چنان
کانجا غریب را رود از دل غم وطن
۲۲عالم که نور علم فشاند کن استوار
پایش به زر چو شمع کش از زر کنی لگن
۲۳بی نور علم او شود از تیرگی جهل
زان سان جهان که در شب ظلمانی انجمن
۲۴آن را شناس صاحب علم و عمل که هست
زان مفتی شرایع و زین محیی سنن
۲۵نی آن سفیه را که ز تلبیس نفس و دیو
بتخانه های حرص و هوا راست برهمن
۲۶هر کج قلم که راست کند خویش را بر آن
کآرد به دست مال فقیری به مکر و فن
۲۷دستش به تیغ ساز قلم تا رقم کنند
آثار عدل و داد تو بر صفحه زمن
۲۸بر نفس و مال خلق کسی را مکن امین
کو در رعایت درمی نیست مؤتمن
۲۹در جامه خانه ره مده آن را که می کند
از مرده شوی پیرهن از مردگان کفن
۳۰آزار جوی را مکن آسوده ز ایمنی
کآزرده مردنش به از آسوده زیستن
۳۱آن را که ستر عیب دریدن بود هنر
بر وی برای ستر کفن به که پیرهن
۳۲یک خلق خوش ز هر که ببینی پسند کن
یمن سهیل شد سند دولت یمن
۳۳یک لحظه هر که نیک شود مغتنم شمار
قرن اویس شد سبب رونق قرن
۳۴چیزی که می کنی طلب از اهل آن طلب
کز ناربن به نار رسی نی ز نارون
۳۵نیکان فرشته خوی و بد است اهرمن صفت
مپسند بر فرشته روان حکم اهرمن
۳۶کژدست را بکش رگ جان از بدن که هست
از بهر دوست بستنش این بهترین رسن
۳۷مشعوف آن مشو که نه پاک است اصل او
چندان طراوتی ندهد سبزه دمن
۳۸عالی شود لئیم ولیکن نه چون کریم
بالا پرند مرغان اما نه تا پرن
۳۹معمور خانه ای ست مثمن سرای خلد
آن را عمارت دل ویران بود ثمن
۴۰چون شد سخن دراز کنم ختم بر دعا
خود کار من دعاست چه در سر چه در علن
۴۱تا باشد آن دعا که رود سوی آسمان
گاهی مفیض راحت و گه مثمر محن
۴۲بادا ز اهل صدق دعاهای مستجاب
بر خصم تو سهام و بر احباب تو مجن
۴۳بر خصم تو مباد پی آن سهام درع
جز آنکه چشمه چشمه چو درعش بود بدن
۴۴باد آن مجن چنانکه رساند به جان خصم
زاحباب تو چه صرف کند ناوک فتن
۴۵