بانگ رحیل از قافله برخاست خیز ای ساربان
رختم بنه بر راحله آهنگ رحلت کن روان
۱بندش ز زانو برگشا بهر حدی برکش نوا
ساز از نوای جانفزا بر وی سبک بار گران
۲ناقه ز الحان عرب آسوده از رنج و تعب
طی می کند با صد طرب یک روزه ره در یک زمان
۳جز قصه سلمی مگو تا ره شود از ذکر او
کوته که آمد پیش رو پیدای ناپیدا کران
۴تیهی به غایت پر خطر خالی ز راه و راهبر
نی در وی از جنی اثر نی در وی از انسی نشان
۵دور افق ارجای او عرض فلک پهنای او
گم گشته در صحرای او مساحی وهم و گمان
۶بری ست پر حر ای عجب دوزخ صفت ذات اللهب
بر ریگ او یربوع و ضب افتاده چون ماهی طپان
۷گر آب جویی سال و مه ناری سوی یک قطره ره
جز آنکه گرید گه به گه بر تشنگانش آسمان
۸هست از سراب تو به تو بحری شگرف و سو به سو
صد کشتی از ناقه در او گشته روان بی بادبان
۹بسته به هر یک محملی بنشسته در وی مقبلی
وز پی حدی کن بیدلی خوش لهجه و شیرین زبان
۱۰من هم به فقر و فاقه خوش در خیل ایشان ناقه کش
ناقه کش اما ناقه وش داده به دست دل عنان
۱۱نی هیچ جا منزل مرا نی دل به کس مایل مرا
من ناقه را و دل مرا سوی حریم جان کشان
۱۲یارب مدینه است این حرم کز خاکش آید بوی جان
یا ساحت باغ ارم یا عرصه روض الجنان
۱۳بادش نسیم مشکسا آبش زلال جانفزا
خاکش بود کحل جلا در دیده اهل عیان
۱۴چون کعبه آمد قبله گه بر طایفان بگشاده ره
هر سنگ ازو سنگ سیه هر کنج بامش ناودان
۱۵جانها قدم کرده ز سر بهر طوافش رهسپر
فرض مطافش کرده پر مرغان قدسی آشیان
۱۶اطلال او خیرالطلل ربعش دل و جان را محل
هر دمنه اش ضرب المثل در خرمی چون بوستان
۱۷خرم ازان باران و نم کاید ز دریای قدم
رویاند از خاک دژم گلهای حسن جاودان
۱۸گلهای حسن معنوی عشق کهن را زان نوی
گر شمه ای زان بشنوی چون بلبل آیی در فغان
۱۹حسنی که بر مه تافته مه جیب خود بشکافته
در جنت از وی یافته سرمایه خیرات حسان
۲۰سرچشمه آن حسن اگر خواهی که یابی زودتر
تا روضه خیرالبشر مرکب ز همت کن پران
۲۱سلطان اقلیم وفا شاه سریر اصطفا
سر دفتر صدق و صفا سرمایه امن و امان
۲۲کافی الوری هادی السبل ختم اولوالعزم از رسل
مشکل گشای جزو و کل فرمانروای انس و جان
۲۳دریای امکان و قدم بودند در طغیان به هم
او در میانشان از کرم شد برزخ لایبغیان
۲۴بحر است جان انورش ساحل لب جان پرورش
باشد طفیل گوهرش محصول کان کن فکان
۲۵قرآن که با آی و سور دارد ز اعجازش اثر
از مثل آن عاجز شمر فکر همه اهل بیان
۲۶هر حرف ازان خوش زمزمه شد بهر تلقین همه
سر ازل را ترجمه راز ابد را ترجمان
۲۷از رشک آن بگسیخته بر خاک خذلان ریخته
نظمی که بود آویخته در کعبه بهر امتحان
۲۸می ساخت روشن راه را دعوت کنان بدخواه را
بشکست قرص ماه را بر گوشه این گرد خوان
۲۹چون فوت شد عصر از علی از بهر وی نز کاهلی
گشت از دعایش منجلی از غرب شمس خاوران
۳۰روزی که با خصم دغا شد لطف او برهان نما
الزام حجت را حصا شد در کفش تسبیح خوان
۳۱حنانه آمد در حنین از فرقت آن نازنین
آن دم که شد منبرنشین بر سامعان گوهر فشان
۳۲اشجار را بهر کف آواز داد از هر طرف
پیشش زدند از دور صف شد در قفای آن نهان
۳۳شد سوی اعدا از کرم زد پیش او از حال سم
بزغاله مسموم دم کز وی نیالاید دهان
۳۴شد بر در غار محن بهرش عناکب پرده تن
تا از حسود پرفتن بر جان او ناید زیان
۳۵بر رغم بدخواهان دین شد پیش تیر و تیغ کین
چون بیضه های آهنین بیض حمامش پاسبان
۳۶با فرقه از دین بری در معنی پیغمبری
چون زد دم از دعویگری شد ذیب و ضب شاهد بر آن
۳۷می شد به وفق رای او در ره کمین مولای او
در سجده پیش پای او بنهاد سر شیر ژیان
۳۸کف بر بزی کش از کبر پستان نبود از شیر تر
مالید و شد پر شیر تر پستانش از میش جوان
۳۹زاندک طعامی در دمی اطعام کرده عالمی
وان طعمه بی بیش و کمی باقی به جایش همچنان
۴۰صد تشنه بی راه و رو بود از کف او آب جو
از فرجه انگشت او شد آب جوشان چشمه سان
۴۱می رفت یارش تیره شب دادش به کف چوبی عجب
شد چوب شمع بی لهب یا خود چراغ بی دخان
۴۲سایه نبودش همچو خور وین طرفه تر کاندر سفر
از تاب خور بالای سر بودی سحابش سایه بان
۴۳در حرب خصم بد نهاد ایزد پی دفع فساد
از ما رمیتش تیر داد از قاب قوسینش کمان
۴۴هرگه نهاده پا برون از تنگنای چند و چون
یک گام او بوده فزون از عرصه کون و مکان
۴۵آن شب که می زد از حرم بر مسجد اقصی علم
می راند تا ملک قدم یکران همت زیر ران
۴۶می شد قرین جان و تن تا بارگاه ذوالمنن
نی جان رهین ما و من نی تن اسیر خان و مان
۴۷گفتش به گوش هوش در اسرار غیبی سر به سر
دانای بی فکر و نظر گویای بی کام و زبان
۴۸بر امت گستاخ وی گردد بساط لطف طی
گر ننهد آن فرخنده پی پای شفاعت در میان
۴۹از رفتگان خفته خوش کی حشر گردد پرده کش
تا طلعت خورشیدوش ننماید از برد یمان
۵۰هر خرق عادت کاولیا بر خلق عالم برملا
ظاهر کنند آن را جدا از معجزات او مدان
۵۱اوصاف او پیش خرد بیرون بود از حد و عد
حاشا که در عمر ابد آخر شود این داستان
۵۲نبود درین دیر کهن از نعت او خوشتر سخن
زین نکته جامی بس مکن تا تاب داری و توان
۵۳نعتش ز بس فرخندگی جان را دهد پایندگی
هست آن زلال زندگی می باش ازان رطب اللسان
۵۴