فرخنده عیدی کان جوان از پشت زین جولان کند
از غمزه ها خنجر زنان عشاق را قربان کند
۱رخش جفا انگیخته خون اسیران ریخته
هر سو سری آویخته جا بر سر میدان کند
۲چون از دل غرقه به خون آرند پیکانش برون
ناله نه از چاک درون از فرقت پیکان کند
۳زانگونه کز ابر چمن باشند گلها خنده زن
آن غنچه لب را چشم من از اشک خود خندان کند
۴گر خوی چکان آن لب شکر بر شوره خاک آرد گذر
آن خاک را در یک نظر سرچشمه حیوان کند
۵بر جان همی آرد کمین غم زین دل اندوهگین
سیل بلایی کو که این غم خانه را ویران کند
۶زین سان که جامی خونفشان در هر غزل شد قصهخوان
دریای خون روزی روان از جدول دیوان کند
۷