عید است و چون گل هر کسی خندان به روی یار خود
ما و دلی چون غنچه خون بی سَرو گل رخسار خود
۱خلقی شده در جست و جو هر سو که ماه عید کو
عید من آن کان ماهرو بنمایدم دیدار خود
۲تا چند خون دل خورم کو ساقی جان پرورم
تا ز آتش می آورم آبی به روی کار خود
۳هر کس به کنج خلوتی با مطربی در عشرتی
عشاق را هم حالتی با ناله های زار خود
۴بی روی آن سرو روان زد هر گلی آتش به جان
کاشم ندادی باغبان ره جانب گلزار خود
۵چون گل درانم پیرهن یارب کجا رفت آنکه من
بودی به گلگشت چمن دامن کشان با یار خود
۶جامی ندارد محرمی کز غم برآساید دمی
هر لحظه می گوید غمی هم با دل افگار خود
۷