خیز ساقی کز فروغ صبح شد خاور سفید
زاغ شب را ساخت گردون چون حواصل پر سفید
۱صبح کافوری سحاب از آسمان کافور بار
بیضه کافور را ماند زمین یکسر سفید
۲دی که کرد از دشت طی دیبای سبز سبزه را
ساخت از سر کوه خاراپوش را چادر سفید
۳چون کریمان ابر گنج سیم در بگشاد و ساخت
مفسلان را از نثار سیم بام و در سفید
۴چرخ حکاک است پنداری فلک زینسان که شد
نطع خاک از سودگیهای بلور تر سفید
۵بود ز اوراق خزان بستان ملون دفتری
چشم عبرت بین گشا تا بینی آن دفتر سفید
۶بس که آید آب و صابون هر دم از باران و برف
سبزپوشان چمن را جامه شد در بر سفید
۷برفروز آتش که گل گل می فتد برف از هوا
باغ دی را آن گل سرخ است این دیگر سفید
۸جامی امروز آن می گلرنگ خور کز عکس آن
لعل گردد گرچه باشد فی المثل ساغر سفید
۹لیک بر یاد شهنشاهی که در باران جود
ساحت بزمش بود ز افشاندن گوهر سفید
۱۰شاه ابوالغازی که باد از فیض نور سرمدی
غره جاه و جمالش تا دم محشر سفید
۱۱