دور ازان لب اشک من سرخ است و چشم تر سفید
کم فتد زینسان شراب لعل را ساغر سفید
۱گریه دایم سیاهی را نبرد از بخت من
زاغ را بسیاری باران نسازد پر سفید
۲بر بنا گوشت کشد زلف سیه خود را دراز
همچو هندوی برهنه کش بود بستر سفید
۳ریخت از ابر تجلی روی تو باران نور
خانه چشم و دلم را ساخت بام و در سفید
۴صفحه ای از مصحف خوبیست آن روی و عذار
یک طرف از وی نوشته یک طرف دیگر سفید
۵ای که می پرسی ز راه کعبه عشقم نشان
ز استخوان کشتگان راهیست سرتاسر سفید
۶در لباس خط و کاغذ گفته جامی بود
نو عروسی جامه مشکین کرده و چادر سفید
۷