تا صبا طره شبرنگ تو را برهم زد
روزگار دل آسوده ما برهم زد
۱شاخهای گل و نسرین چو بخوبی کردند
با تو دعوی همه را باد صبا برهم زد
۲درد ما را نشد امید دوا گرچه طبیب
دفتر خویش بسی بهر دوا برهم زد
۳چشم سیار جهان مثل ندیدت هر چند
نسخه چهره گشایان خطا برهم زد
۴صد سبب ساخته بودیم پی وصل تولیک
هرچه ما ساخته بودیم قضا برهم زد
۵بر صف دردکشان محتسب شهر گذشت
سلک جمعیت ارباب صفا برهم زد
۶جامی آن سرو جز اوصاف رخ خویش نیافت
گرچه صد ره چو گل اوراق مرا برهم زد
۷