عمرها آن که به سویم گذری داشت دریغ
تند بگذشت و ز حالم نظری داشت دریغ
۱می پرد روح به امید لب بام ویم
وه که بخت از تن من بال و پری داشت دریغ
۲من به وصف لب او طوطی شکرشکنم
نه کرم بود که از من شکری داشت دریغ
۳منم آن عاشق مفلس که سپهر از گوشم
حلقه خدمت زرین کمری داشت دریغ
۴بوسه نگذاشت که بر خاک کف پاش زنم
آن زلال از لب خونین جگری داشت دریغ
۵نیم کشته شدم از یک نظرش حیف نگر
کز عقب بهر خلاصم دگری داشت دریغ
۶آبرو باد ز خاک در او جامی را
که رخ از سجده هر خاک دری داشت دریغ
۷