زآتش عشقت علم زد رشته جانم چو شمع
اشک شد یکسر تنم وز دیده می رانم چو شمع
۱اینچنینم کآتش عشق تو در دل خانه کرد
خواهد آخر سر برآورد از گریبانم چو شمع
۲بر امید بوی تو یا پرتوی از روی تو
روز در باغم چو گل شب در شبستانم چو شمع
۳امشب ای صبح سعادت چند سوزم بی رخت
روی بنما تا به رویت جان برافشانم چو شمع
۴دیده ام تا زنده خود را کار من جز گریه نیست
طرفه تر حالی که با این گریه خندانم چو شمع
۵مانده ام حیران حال خود که با این ضعف تن
چون میان آب و آتش زنده می مانم چو شمع
۶هر شبم گویی که جامی چند سوزی بهر من
چون کنم جز سوختن کاری نمی دانم چو شمع
۷