باز ازین راه صدای جرسی میآید
گویی از منزل معشوق کسی میآید
۱دم صبح از نفس باد صبا مُشکین شد
همدمی میرسد و همنفسی میآید
۲چشم بد دور ز شاخ شجر وادی طور
شعلهٔ نور به سروقت خسی میآید
۳طوطی از رشک چرا جان ندهد کز لب دوست
شکر کام نصیب مگسی میآید
۴پایه عشق بلند است همین بس که ازو
در دل امیدی و در سر هوسی میآید
۵یار گفت از سر اخلاص بر این در به زمین
سرزنان جامی درمانده بسی میآید
۶گفتمش هست به فریاد ز دست دل خویش
پا ز سر کرده به فریادرسی میآید
۷