آن نه خط است که گرد رخ زیباش گرفت
دل ما سوخت بسی دود دل ماش گرفت
۱طوطیانند فرو برده به شکر منقار
یا خط سبز لب لعل شکرخاش گرفت
۲نقش پابوس ویم نیست همین بس که چو شد
در رهش سوده تنم نقش کف پاش گرفت
۳نه دل است این به برم بلکه دلم از غم عشق
شد جدا قطره ای از خون جگر جاش گرفت
۴گفت دامان وصالت بنهم بر کف و رفت
اشک من گوشه دامان به تقاضاش گرفت
۵ساقی امروز به نقدم قدحی چند بده
رغم آن را که غم نسیه فرداش گرفت
۶دل در آن زلف سیه شد بگسل جامی ازو
بر حذر باش ز دیوانه که سوداش گرفت
۷