دلم از خم صفا جام مصفا زده است
همتم سنگ بر این طارم مینا زده است
۱نقد عرفان ز مقلد مطلب کان مسکین
دست در آرزوی نسیه فردا زده است
۲زر و سیمی که بر آن خواجه نظر دوخته است
مشت خاکی ست که در دیده بینا زده است
۳برفشان جیب که خار قدم تجرید است
نیم سوزن که سر از جیب مسیحا زده است
۴دوست را باش و بساط عمل خود طی کن
بس مصلی که رهش نقش مصلا زده است
۵بی غباری به حرم کعبه روی پی برده ست
کآب راه حرم از آبله پا زده است
۶گرچه تنگ است بسی خانه صورت جامی
کم کسی خیمه ازین خانه به صحرا زده است
۷