ترک گلچهره من خیمه به صحرا زده است
در دل لاله رخش آتش سودا زده است
۱شد چنان پایه آه من ازان ماه بلند
که سراپرده بر این طارم مینا زده است
۲بهر قتل که کمر بست ندانم که مرا
می کشد گوشه دامانش که بالا زده است
۳جانم آسود ز بوسیدن خاک قدمش
خرم آن کس که گهی بوسه بر آن پا زده است
۴هر غمی کز صنمی خسته دلی خورده فرو
همه سر از دل و جان من شیدا زده است
۵می دهد خاک رهش خاصیت آب حیات
بس که هر نوش لبی بوسه بر آن جا زده است
۶جامی افتاد ز پا زیر لگدکوب جفا
تا به فتراک بتی دست تمنا زده است
۷