رخصتم ده که سر زلف سیاهت گیرم
دیده را روشنی از روی چو ماهت گیرم
۱چون تو را نیست سرآنکه بیابم به تو راه
داد خواهم نه بیایم سر راهت گیرم
۲گرچه بیشم گنهی نیست زنم دست نیاز
دامن لطف پی عفو گناهت گیرم
۳سایه افکن به من ای سرو که افتم به هلاک
گر نه از حادثه دهر پناهت گیرم
۴از سر بسترم امشب مرو ای همسایه
تا به اندوه شب خویش گواهت گیرم
۵ای گل از لطف مزن لاف که پیش رخ او
با دو صد برگ یکی برگ گیاهت گیرم
۶جامیا دم مزن از درد و غم هجر که من
شرح این واقعه از ناله و آهت گیرم
۷