مرا عشق عزیزی خوار کرده ست
چه گویم عشق ازین بسیار کرده ست
۱نیاید از دل بی عشق کاری
مرا این نکته در دل کار کرده ست
۲به روز وصل بس آسان بود عشق
شب هجرش چنین دشوار کرده ست
۳نمی جنبد رقیبت زین سر کوی
ره عشاق را دیوار کرده ست
۴در آغوش خودت در خواب دیدم
فلک بخت مرا بیدار کرده ست
۵عیادت می کنی بیمار خود را
مرا این آرزو بیمار کرده ست
۶گدای توست جامی لیکن از تو
همین دریوزه دیدار کرده ست
۷