ندیدم از دو چشمت شوختر چشم
برند از مردمان دل چشم در چشم
۱بود خاک درت کحل سعادت
مکن آن سرمه را ضایع به هر چشم
۲مرا با گریه اندوه کار است
ز اشک شادیم کم گشته تر چشم
۳گل رعنای این باغی چه داری
چو نرگس از خسان بر سیم و زر چشم
۴به خلوتگاه دل چون می کنی جای
ز مژگان می کند مسمار در چشم
۵به امید نثار مقدم توست
که دارد دامنم را پر گهر چشم
۶اگر یک چشم جامی را به تیری
بدوزی پیش آن دارد دگر چشم
۷