هر شبی آهم حریم سدره را روشن کند
شاخ طوبی را درخت وادی ایمن کند
۱شد پریشان کار من از فکر آن نامهربان
مهربانی کو که اکنون فکر کار من کند
۲شد تنش ز آسیب تار و پود پیراهن فگار
کاش کز گلبرگ تر ترتیب پیراهن کند
۳دل که از غم سوخت هم در آتش غم سر نهد
گلخنی بستر هم از خاکستر گلخن کند
۴گر نخواهد سختی حال گرفتاران خدای
نیکوان را تن چرا از سیم و دل ز آهن کند
۵گر برد بویی ز ذوق خاکسارانت ملک
ز آسمان آید فرو خاک درت مسکن کند
۶بر رخ جامی بود بی رویت از دوزخ دری
گر ز روضه خازن اندر قبر او روزن کند
۷