جاه داری جاهل آسا در سر ای کامل مدام
جاهلت خوانم نه کامل چون تو را جاه است کام
۱نام خاص خویش عالم کردی اما عالمی
کش بود روی از لئیمی دایما بر پای عام
۲عمر صرف کسب نام نیک کن کان نامه را
چون اجل کوته کند باقی نماند غیر نام
۳کاهلی بگذار و روی همت خود از همه
آر در اتمام کار دین که این ست اهتمام
۴گر تمامت اهتمام دین نگردد عاقبت
آه ماند حاصلت زان اهتمام ناتمام
۵ظالم نفست ظلام است از پریشانی خویش
در دل شب آه دل باشد شهاب آن ظلام
۶بند فرمان شو که گردد خام گاه بندگی
چون به جای غل کلاه خواجگی بیند غلام
۷گر بدیها بینی اندر بادیه صبری بکن
تا در احرام حریم کعبه یابی احترام
۸از کلامت غیر لا درکم نشد حرف دگر
از تو با سایل تهی زین حرف کم باشد کلام
۹خوست با نقد کمال دل تو را همچون خواص
چند داری چشم بر دام لئیمان چون عوام
۱۰یاد می کن از اجل وز انقلاب او که هست
انقلابش مرد توسن نفس را بر سر لجام
۱۱عاقبت از همدمان بینی به چشم خود همان
خون ایشان را اگر ریزی به تیغ انتقام
۱۲ظلم کیشان خصم دینند از توان آن قوم را
جمع ساز و سر بیفکن کین بود دین را قوام
۱۳نام حیدر خواهی آزادی طلب چون مصطفی
در میانش زن چو حیدر سخت دست اعتصام
۱۴چند بهر خوان ز اخوان گوشه گیری شام و چاشت
طعم اطعام ار شناسی کی چشی طعم طعام
۱۵روز ز مردان مجرد جو ردای فقر از آنک
عروه وثقی ست هر تاری ازان بی انفصام
۱۶فقر بی فر تفرد نیست جز قاف نفاق
همچو سیمرغ از عمی آن قاف را کم کن مقام
۱۷آنکه می خوانی اقارب جز عقارب نیستند
خاصه کز زرشان بود بر فرق تاج احتشام
۱۸اخ که خود را در اخوت پخته گوید چون دلش
بر سر مال است لرزان با تو خامش گوی خام
۱۹رو بتاب از خال و عم چون خال و عم با هم غمند
غم به روی آفتاب و ماه دل باشد غمام
۲۰دیده دل گو مهیا دار شاه از بهر عدل
کز ستون عدل بر پایند این نیلی خیام
۲۱از مشاهیر جهان گر شاه رفت و میر ماند
میر را هم نام وی آید ز حق روزی پیام
۲۲بهر معنی دارد از صورت دل عارف فراغ
گرچه مایل می نماید از نگونساری لیام
۲۳حال گرم و آتش وجد ار نماید هر دو روی
صوفی ار آرام گیرد باشد آن از وی حرام
۲۴هست در کوی فنا هر جا ز مستان مجمعی
هر که بگذشت از سر و پا زان مجامع یافت جام
۲۵ز اول صبح ازل تا آخر شام ابد
دل ز یاد غیر لب شسته ست بر قصد صیام
۲۶صد کرم کرده مرائی بیش وز ترک ریا
گر بر آن حرفی دو افزاید شود صدر کرام
۲۷نیمی از هنگامه گیتی رود از سلک جمع
گر نهد یک اهل دل بیرون ازان هنگامه گام
۲۸مفضل دریا انامل هر کجا بگشاده دست
زان انامل بر کنار لجه جودند انام
۲۹مدعی را سازد انفاس صلاح آموز دوست
مار را گرداند افسون فسون پرداز رام
۳۰چون بود همسایه را دیوار کوته عیب دان
دیده ناعاقبت بین داشتن بر طرف بام
۳۱صورت ار باشد خشن هست اهل معنی را حسن
می نیفتد رخنه از دندانه سین در حسام
۳۲فرق عذرا را چو دربایست باشد تاج زر
وامق مفلس ضرورت پای دارد زیر وام
۳۳چیست عاقل را فضیلت جمع گوهرهای فضل
نیست جز غافل چو یابد آن گهرها انقسام
۳۴بندها بگسسته است از هم دوات فضل را
دولتی باشد عجب گر یابد آخر التیام
۳۵این قصیده چیست قیدی دلربا کز روی هوش
دل ز خاصان یافته در سلک آن قید انتظام
۳۶از معانی دقیق این عقده بی عد در او
هست دام و جمله دلها صید افتاده به دام
۳۷کرده دل از ظن و تخمین منتظم ارکان نظم
جامی آن را ساز طی ور خود بود معجز نظام
۳۸شعر چبود، بود چشم عقل از جهل در شر دوختن
چشم عقل از جاهلی در شر چه دوزی بر دوام
۳۹آفت از خویش است بس باشد درین غربت سرا
گوشه بیخویشی و کنج سلامت والسلام
۴۰