ماتم او رخنه در سور سمرقند اوفکند
گویی امروز از بخارا رفت شاه نقشبند
۱از سمرقند و بخارا بس که سیل اشک رفت
کشتی خوارزمیان را رخنه در جیحون فکند
۲دود این آتش همه اطراف ترکستان گرفت
شد جهان تاریک بر بادام چشمان خجند
۳اهل ترمذ هر حصاری کز صبوری داشتند
موج زد این سیل اندوه آن حصار از بیخ کند
۴چون چشید این چاشنی را بلخ چون تصحیف خویش
تلخ شد بر عیش سازان تلخیی بس ناپسند
۵تیزگوشان هری را از سماع این خبر
سینه ها شد چاک و دلها ریش و جانها دردمند
۶در عراق و فارس هم چون فاش گردد این حدیث
محنت و اندوه شان خواهد گذشت از چون و چند
۷خود عراق و فارس چبود بلکه گردد این ظلام
رومیان را روم هند و مصریان را صبح شام
۸چون خطاب « ارجعی » را نفس پاکش کرد گوش
خفت درآغوش جانان بی لباس عقل و هوش
۹شد چنان همراز با مقصود خود کاندر میان
نی حدیث نفس می گنجد نه الهام سروش
۱۰حال او بر سر وحدت دال و لب خاموش ازان
سر عرفان بشنو ای عارف ز گویای خموش
۱۱بزم عشرت برد ازین کاشانه صورت برون
همچنان از ساغر او اهل معنی جرعه نوش
۱۲هرکه را باشد چو او ذوق بقای جاودان
گو ره اوگیر و در نفی وجود خویش کوش
۱۳داغ شوق و زخم عشقش می برم با خود به حشر
تا ز خیل او شمارندم بدین داغ و دروش
۱۴جامی از حد شد خروش آن به که جانی پر خراش
بر دعای پیروان او کنی ختم این خروش
۱۵ظل اخلاف کرامش جاودان ممدود باد
شاهد او در همه ذراتشان مشهود باد
۱۶