نیست باران این که می بارد ز ابر نوبهار
گوییا افلاکیان بر خاکیانند اشکبار
۱زین مصیبت کاوفتاد اهل زمین را می سزد
گر بگرید آسمان بر حال ایشان زار زار
۲این همه خون کز دل پر داغ ما بر خاک ریخت
جای آن دارد که گل چون لاله روید داغدار
۳کرده است این غم سرایت در همه مرغان باغ
بر چمن بگذر که تا در نوحه بینی صد هزار
۴بادگویی داد بستان را خبر زین حادثه
کز درختان از دم او رفت آرام و قرار
۵از خروش بلبلان بین غنچه را صد چاک جیب
وز سرشک ارغوان بین جوی را پر خون کنار
۶پاره پاره چیست گل را سینه غرقه به خون
گرنه زین ماتم خراشیده به ناخنهای خار
۷سربه زانو حلقه حلقه پشت درویشان دوتاست
مانده در فکرند تا سرحلقه ایشان کجاست
۸