بیا که روی تو خورشیدِ عالمافروز است
شبم ز روی تو چون روز و روز فیروز است
۱شد از جمال تو فیروز روز من وان روز
که خواستم شب و روز از خدای امروز است
۲شبم ز شعلهٔ شمع و چراغ مستغنیست
چنین که مشعلهٔ آه من شبافروز است
۳به تیغ غمزه اگر چاک میکنی جگرم
چه غم چو ناوک مژگان تو جگردوز است
۴چنین که عشق تو زد راه پیر دانشمند
چه جای طعن جوانان دانشاندوز است
۵رخی چنین خوش و آن گاه خوی بد حاشا
معلم تو اگر نغلطم بدآموز است
۶تو مرد عافیتی جامی از بتان بگسل
که عشق شیوهٔ رندان عافیتسوز است
۷