هنوز یک گل تو از هزار نشکفته ست
به باغ عشق چو بلبل هزارت آشفته ست
۱قبای تنگ گشادی ز پیرهن هرگز
به لطف تو گلی از باغ حسن نشکفته ست
۲دهان خامش تو گوهریست ناسفته
زهی لطافت طبعی که این گهر سفته ست
۳کجا ز محنت بی خوابیم خبر یابد
کسی کز اول شب تا دم سحر خفته ست
۴دلم نشیمن غیر از خیال تو خجلم
که میهمان عزیز است و خانه نارفته ست
۵سرشکم از مژه بیرون به خون و خاک افتاد
بدین سزاست بلی هرکه راز نهفته ست
۶چراست مایه شوریده خاطری این شعر
اگر نه جامی شوریده خاطرش گفته ست
۷