به عشق آن پیر عالمگیر گشته ست
که در عشق جوانان پیر گشته ست
۱ز طفلان کم بود پیری که مویش
نه از شکرلبان چون شیر گشته ست
۲نه مهرت در دلم ازنو نوشتند
ازل تاریخ این تحریر گشته ست
۳چو ممکن نیست تصویر جمالت
شریعت مانع تصویر گشته ست
۴نه وقت صبح برگل شبنم است آن
ز تو غرق خوی تشویر گشته ست
۵ز کشمیری بتان دین برانداز
دلم بتخانه کشمیر گشته ست
۶به تعجیلم همی کشتی چه کردم
که طبعت مایل تأخیر گشته ست
۷ز بس کز زلف تو پیچید بر هم
رگ جان بر تنم زنجیر گشته ست
۸مکن تدبیر جامی کز دو زلفت
اسیر ربقه تقدیر گشته ست
۹