به باغم بی رخت تسکین محال است
تماشای گل و نسرین محال است
۱چو گل پنهان شود در پرده ناز
قرار از بلبل مسکین محال است
۲به ترک دوست فرماید خرد لیک
ز عشق این حکم را تمکین محال است
۳ز دیدار تو زاهد را چه بهره
خدابینی ازان خود بین محال است
۴ز بس مهرت به دلها جای کرده ست
ز تو در دل کسی را کین محال است
۵رخت را هر که دید آیینه سان گفت
که معشوقی بدین آیین محال است
۶به عالم چون تو معشوقی و جامی
نبازد عشق با او این محال است
۷