شنیده ام که به گل بلبل سحرخوان گفت
که شکر نعمت صبح وصال نتوان گفت
۱درون غنچه چرا خون و جیب گل چاک است
اگر نه مرغ چمن داستان هجران گفت
۲سماع لحن مغنی خوش است وین نکته
ز شاخ سرو سهی قمری خوش الحان گفت
۳چو ذوق باده وحدت نیافت جان حکیم
ازان چه سود که بر نفی شرک برهان گفت
۴دلی که یافت به شب زندگی ز جام صبوح
نشان زخضر و سیاهی و آب حیوان گفت
۵زمانه نغمه عشاق و اشکریزی شان
چو دیده قصه نوح و حدیث طوفان گفت
۶غذای خویش کن از ترک لقمه کین معنی
بود خلاصه هر حکمتی که لقمان گفت
۷مبند لب ز نصیحت که مور بهر حذر
به همسران خبر از مقدم سلیمان گفت
۸بود شکایت جام زفهم مستمعان
خوش آن که نکته مرموز با سخندان گفت
۹