ساقیا می ده که صحرا سبز و بستان خرم است
توبه ای کامروز نشکسته ست در عالم کم است
۱از زجاجی جام می ریزد ز یکدیگر فرو
گرچه همچون سنگ اساس توبه ما محکم است
۲یاد کن جم را چو نوشی باده عشرت که جام
یادگاری مانده در دست حریفان از جم است
۳همچو زلف خوبرویان برکنار گل نشین
ای که کارت از کشاکشهای دوران درهم است
۴بگذران امسال وقت گل به مستی خوش که پار
ناخوش و خوش رفت وحال سال دیگر مبهم است
۵وارهان از محنت هستی به مستی خویش را
زانکه هستی محنت اندر محنت و غم بر غم است
۶جامی از ابر بهاران بر چمن باران چه سود
چون سحاب لطف ساقی در حق ما بی نم است
۷