بر دل عاشق چو زخم از نشتر خاری رسد
زان گل راحت دمد چون از کف یاری رسد
۱چون به سیلی رانیم خواهم که دارم دیده پیش
لیک ترسم کز مژه بر دستت آزاری رسد
۲برکسم نبود حسد جز آنکه چون خواهد دلش
از جمال چون تو دلداری به دیداری رسسد
۳محنت صاحبدلان باشد غرض چون در جهان
نوبت خوبی همچون تو جفاکاری رسد
۴چون گرفت اکنون بر اقرارم به تو خاطر قرار
زان چه غم دارم که کس را بر من انکاری رسد
۵کوی تو بیمار جای شهر را ماند که چون
بگذرم بر وی ز هر سو ناله زاری رسد
۶جامی است آن با سگانت می کند عرض نیاز
گر به گوشت نیم شب آهسته گفتاری رسد
۷