بر سر از چتر مرصع سایه ات می گستردند
یا تماشا را ملایک بافته پر در پرند
۱پرسش حال اسیران می کنی گاهی ز دور
با رقیبانت همی بینند و خونی می خورند
۲افکنی سرهای مشتاقان به ره تا دیگران
چون نهند اندر رهت پا، اول از سر بگذرند
۳بو که تو یک بارشان بی پیرهن گیری به بر
عاشقان زین آرزو هر دم گریبان می درند
۴گفتیم بشمر غنیمتهای اهل عشق را
عاشقان جزدولت وصلت غنیمت نشمرند
۵با غم دل من خوشم با گلشن و با غم چه کار
عشقبازان دیگرند و عیش سازان دیگرند
۶جان فدای قاصدان بادا که گه گه پیش یار
نام جامی می برند و نامه ای می آورند
۷