وه که باز از کف من دامن مقصود برفت
یار دیر آمده از پیش نظر زود برفت
۱تن که آزرده تیغ ستمش بود بماند
جان که آویزه بند کمرش بود برفت
۲وعده می کرد که دیگر نروم راه فراق
تا چه کردم که نه بر موجب موعود برفت
۳دل که از خون رخم اندود برو گو که خوشم
که به بازار غم آن قلب زراندود برفت
۴بود خوشنودیش آن کز غم او جان بدهم
لله الحمد کزین غمزده خوشنود برفت
۵خبر فرقت او داد و شد آواره رقیب
زد به ویرانه ما آتش و چون دود برفت
۶جگری شد رخ جامی که ز غم کاهی بود
بس کش از دیده سرشک جگرآلود برفت
۷