درویش را سرا سر کوی فنا بس است
ترک متاع و خانه متاع سرا بس است
۱گو هرگزم ز فرش منقش مباش رنگ
پهلو منقش از اثر بوریا بس است
۲گر خازن حرم نزند نعره درای
از اشتران قافله بانگ درا بس است
۳نتوان نشستن از تک و پو در طریق عشق
آن را که باد پا ندهد دست پا بس است
۴گر روی زرد ما نشد از جام عیش سرخ
زخم کبود سیلی غم بر قفا بس است
۵عمر حریص در طلب کیمیا گذشت
ما را قبول اهل نظر کیمیا بس است
۶جامی به ملک و مال چو هر سفله دل مبند
کنج فراغ و گنج قناعت تو را بس است
۷