غمت تا در دلم منزل گرفته ست
ز شادی جهانم دل گرفته ست
۱مپرس از من شمار عقد آن زلف
که عقل آن عقده را مشکل گرفته ست
۲تو دریایی و زاهد خشک ازان ماند
کزین دریا ره ساحل گرفته ست
۳مبند ای ساربان محمل که امروز
سرشکم راه بر محمل گرفته ست
۴دلم با چشم خونریز تو صیدی ست
که صیادش پی بسمل گرفته ست
۵به کوی عشق ازان کس حاصلی نیست
که راه زهد بی حاصل گرفته ست
۶ز جامت جرعه ای ناخورده جامی
چه خود را مست لایعقل گرفته ست
۷