روی خوب تو مهوش افتاده ست
خال مشکین بر او خوش افتاده ست
۱چشم بد دور خال بر رخ تو
چون سپندی بر آتش افتاده ست
۲چهره زرد ما ز سرخی اشک
ورقی بس منقش افتاده ست
۳مشو ای پندگو مشوش ما
حال ما خود مشوش افتاده ست
۴صبر و دل عقل و دین تن و جان سوخت
از تو آتش به هر شش افتاده ست
۵این که صوفی فتاده غش کرده ست
از می لعل بیغش افتاده ست
۶هر که در می فتاد جام کشید
بنده جامی سبوکش افتاده ست
۷