وصلت نیافت دل به خیال تو جان سپرد
جویای آب تشنه لب اندر سراب مرد
۱یاری که پاک کرد به دامن رخم ز اشک
خون جگر چکید چو دامان خود فشرد
۲لاغر شدم چنان که چو چنگ از برون پوست
بر تن رگی که هست مرا می توان شمرد
۳عاشق نهاده جان به کف آمد به پیش تو
درویش خدمتی که توانست پیش برد
۴می چون خورم که دوش چو ساقی به دست من
دور از لب تو جام می لاله گون سپرد
۵گه جام همچو می ز دل گرم من گداخت
گه می چو جام از نفس سرد من فسرد
۶جامی که کند سینه به ناخن سبب چه بود
حرفی که جز وفای تو از دل همی سترد
۷