خَلیلَيَّ لاحَتْ لَنا
دَورُ سَلمیٰ
نشانهای سلمی شد از دُور پیدا
۱کهن ناشده داغ او،
گشت تازه
قِفا، نَبْکِ مِن ذِکرِ مَن لَیْسَ یُنْسیٰ
۲ازین رَبْع و اَطلال،
هر جا گیاهی
که بینیم؛ گویا زبانیست گویا
۳جز افسون سلمی و افسانهٔ او
نخوانند بر ما نگویند با ما
۴خدا را رو ای باد و از من بنه رخ
به خاک رهش مَرَّةً بَعْدَ
أُخریٰ
۵به عرضش رسان کای درین
دَیر کرده
لب لعلت اِحیای رسم مسیحا
۶حیات ابد میکند بنده
جامی
ز لعل تو دریوزه و الأَمرُ أَعلیٰ
۷