یارب چه شد امروز که آن ماه نیامد
جان رفت ز تن وان بت دلخواه نیامد
۱صد قصه پرغصه من ظلم رسیده
بردم به سر راه ولی شاه نیامد
۲از خاک درش بود مرا چشم غباری
این لطف جز از باد سحرگاه نیامد
۳از لذت تیغت چه خبر مرده دلان را
چون زخم تو جز بر دل آگاه نیامد
۴از حسن و لطافت دل من خلعت وصفی
کم دوخت که بر قد تو کوتاه نیامد
۵هرگز به سر خاک شهیدان نگذشتیم
کز خاک شهید غم تو آه نیامد
۶جامی من و جام می و قلاشی و رندی
چون زهد و صلاح از من گمراه نیامد
۷