زهی ز فتنه تو را هر طرف سپاه دگر
ز ظلم چشم تو هر گوشه دادخواه دگر
۱کجا روم که ز دست غمت کنم فریاد
که نیست جز تو درین ملک پادشاه دگر
۲چو جان دهیم ز غم غیر خار نومیدی
نروید از گل ما بیدلان گیاه دگر
۳گهی که بر سر راه تو منتظر باشم
مکن به رغم خدا را گذر به راه دگر
۴اگر چنین زند از سینه شعله آتش آه
جهان بسوزد اگر برکشیم آه دگر
۵حدیث شوق نهان بر تو چون کنم روشن
که جز خدای ندارم بر این گواه دگر
۶مکش به تیغ تغافل کمینه جامی را
چه سود از آنکه شود کشته بی گناه دگر
۷