گردش جام که زد صنع ازل پرگارش
سرنپیچد ز خط این دایره زنگارش
۱سر ما و در میخانه ای که از رفعت قدر
سایه بر بام فلک می فکند دیوارش
۲نیست وجه من مخمور جز این دلق کهن
وای من گر نستاند به گرو خمارش
۳بنده پیر مغانم که در اطوار سلوک
کار ما یافت گشاد از گره زنارش
۴خیر مستان طلبد هر چه کند باده فروش
سر این نکته ندانسته مکن انکارش
۵مگسل یک نفس از صحبت عیسی نفسان
نقد انفاس عزیز است غنیمت دارش
۶طبع گویای من آن طوطی شکرشکن است
که ز خونابه دل لعل بود منقارش
۷جامی اشعار دلاویز تو جنسی ست نفیس
پود آن حسن ادا لطف معانی تارش
۸همره قافله هند روان کن که رسد
شرف مهر قبول از ملک التجارش
۹