شیخ خودبین که به اسلام برآمد نامش
نیست جز زرق و ریا قاعده اسلامش
۱خویش را واقف اسرار شناسد لیکن
نه ز آغاز وقوف است نه از انجامش
۲جز قبول دل عامش نبود کام ولی
می کند رد دل خاص قبول عامش
۳دام تزویر نهاده ست خدایا مپسند
که فتد طایر فرخنده ما در دامش
۴حبذا پیر خرابات که در مجلس انس
می برد روح قدس فیض حیات از جامش
۵گرچه از حاصل خود دفتر ایام بشست
نام کس نیست برون از ورق انعامش
۶هر که بر نعمت او شکر نگوید جامی
می شمارد خرد از دایره انعامش
۷