نه بشر خوانمت ای دوست نه حور و نه پری
این همه بر تو حجاب است تو چیز دگری
۱نور پاکی و فسانه ست حدیث گل و آب
لطف محضی و بهانه ست لباس بشری
۲جلوه حسن تو از شکل مبراست ولی
می توانی که به هر شکل کنی جلوه گری
۳هیچ صورت نتواند که کند بند تو را
در صور ظاهری اما نه اسیر صوری
۴جان همی دانمت آن دم که نهان می آیی
عمر می خوانمت آنجا که روان می گذری
۵حد اندیشه نباشد صفت خوبی تو
هرچه اندیشه کند خاطر ازان خوبتری
۶در مرایای صور ناظر منظور تویی
وحدت ذات تو از وهم دویی هست بری
۷می کنی جلوه نخست از رخ خوبان جهان
آنگه از دیده عشاق درآن می نگری
۸گر نه از دیده عشاق تو باشی ناظر
کیست جامی که کند دعوی صاحبنظری
۹