هر دم آیم بر درت با دیده خونبار خویش
تا طفیل دیگران بنماییم دیدار خویش
۱تا به کی زین بخت بی اقبال نادیده رخت
روی حرمان آورم در گوشه ادبار خویش
۲دیدنت دشوار و نادیدن ازان دشوارتر
چون کنم پیش که گویم قصه دشوار خویش
۳بزم وصلت بهر پاکان است من زیشان نیم
چون سگانم جای ده در سایه دیوار خویش
۴ای ز سوز عاشقان حسن تو را بازار گرم
تا کیم سوزی برای گرمی بازار خویش
۵از خدنگ خود چو نی سوراخها کن سینه ام
تا دهم یک دم برون درد دل افگار خویش
۶کار جامی عشق خوبان است و هر سو عالمی
در پی انکار او و او همچنان در کار خویش
۷