بی وفا یارا چنین بی رحم و سنگین دل مباش
دردمندان توییم از حال ما غافل مباش
۱اختر فرخنده فالی ماه هر مجلس مشو
آفتاب بی زوالی شمع هر محفل مباش
۲پای بر جا همچو سروم در هوای قد تو
هر زمان چون شاخ گل سوی دگر مایل مباش
۳دانه خال توام بر روی گندمگون بس است
گو مرا از خرمن هستی جوی حاصل مباش
۴ساربان چون محمل لیلی ز حی بیرون برد
منع مجنون کی تواند کاندر پی محمل مباش
۵چند روزی بر در یارم اقامت آرزوست
ای اجل سرعت مکن وی عمر مستعجل مباش
۶پی به سر جان و دل بر جامی از عشق بتان
بیش ازین حیران شده در نقش آب و گل مباش
۷