چون به خواری خواستی راند آخرم از کوی خویش
کاشکی بارم نمی دادی ز اول سوی خویش
۱آب رویم تا ز خاک پای توست ای سرو ناز
کس نبینم در همه عالم به آب روی خویش
۲با تو وصل ما همین باشد که از تیغ جفا
خون ما ریزی و آمیزی به خاک کوی خویش
۳چون به شکل ابروی توست استخوان پهلویم
کرده ام پیوسته دل را جای در پهلوی خویش
۴تا رخت را از صفا آیینه می دارند خلق
برنمی دارم سر از آیینه زانوی خویش
۵گر نه چون موی میانت باشد اندر لاغری
بگسلانم رشته جان از تن چون موی خویش
۶قتل جامی غمزه را فرما به دست خود مکش
زحمت او دور دار از ساعد و بازوی خویش
۷