کشتی مرا ز هجر رخ جانفزای خویش
ای ناخدای ترس بترس از خدای خویش
۱زاهد که جا به گوشه محراب می کند
گر بیند ابروی تو نماند به جای خویش
۲حیف است بر زمین کف پای تو فرش کن
از پرده های دیده من زیر پای خویش
۳کوته فتاد رشته عمرم خدای را
یک تار مو ببخش ز زلف دو تای خویش
۴دور از رخ تو ماند دلم بی سرود عیش
بلبل چو گل ندید فتاد از نوای خویش
۵از خویش و آشنا همه بیگانه گشته ام
تا دیده ام سگان تو را آشنای خویش
۶تو پادشاه حسنی و جامی گدای تو
ای پادشاه مرحمتی بر گدای خویش
۷