چند فروزم چراغ از علم آه خویش
بزم مرا ده فروغ از رخ چون ماه خویش
۱بیرهی از حد گذشت تیغ سیاست بکش
درد سر عاشقان دور کن از راه خویش
۲هر که به میم دهانت چشم گشاید چو «هی »
میل کشم به دیده اش از «الف » آه خویش
۳شیخ سحرخیز یافت ذوق شراب صبوح
ساخت دعای قدح ورد سحرگاه خویش
۴ذکر قدت در چمن رفت به بانگ بلند
سرو خجالت کشید از قد کوتاه خویش
۵دل ز سجود درت مرتبه قرب یافت
بنده ز خدمت شود خاصگی شاه خویش
۶روی نکوی تو خواست جامی ازین پس مدار
دور ازین خاک در روی نکوخواه خویش
۷