چند ز آشوب می فتنه برانگیختن
مست برون تاختن و خون کسان ریختن
۱خون مرا ریختی دست من و دامنت
گر نه به فتراک خویش خواهیم آویختن
۲قاعده عشق چیست شرط محبت کدام
از همه بگریختن با غمت آمیختن
۳از تو برانگیختن رخش وز باد صبا
بر سر اهل وفا گرد بلا بیختن
۴جامی ازان قید زلف جست رهایی ولی
قوت مجنون نبود سلسله بگسیختن
۵