میوه باغ بهشت بلکه ازان نیز به
سیب زنخدان توست متعناالله به
۱خرقه پشمین چو به عاشق غمدیده را
کرده ام از غم به بر خرقه پشمین چو به
۲شد دل خلقی اسیر چند نهی گرد رخ
زلف شکن بر شکن جعد گره بر گره
۳زلف چو در پاکشان بگذری از بوی مشک
سوی تو عشاق را ره نشود مشتبه
۴شاهی و خوبان سپاه شکر چنین قدر و جاه
یاد اسیران بکن داد فقیران بده
۵با قد خم یافته رشته اشکم نگر
ناوک آه مراست آن چو کمان این چو زه
۶در بر جامی دلش می طپد از دست تو
تا دلش آید به دست بر دل او دست نه
۷