مدار آینه را در صفا برابر خویش
به دست شانه مده طره معنبر خویش
۱نبرده ام به می لعل دست بی لب تو
که پر نکرده ام از خون دیده ساغر خویش
۲رقیب گفت تو را بدگهر شناخته ام
نمود عاقبت آن ناشناخت گوهر خویش
۳به چار بالش عزت چو جای نیست مرا
بر آستان مذلت نهاده ام سر خویش
۴گر آن پری گذرد فی المثل به روضه قدس
فرشته فرش کند زیر پای او پر خویش
۵چو هست پایه واعظ چو همت او پست
ازان چه سود که سازد بلند منبر خویش
۶هجوم عشق تو دیوانه ساخت جامی را
شکست کلک و بر آتش نهاد دفتر خویش
۷