جان عاشق چون بود از آرزوی طبع پاک
دامن معشوق اگر آلایشی دارد چه باک
۱حاش لله چون رسد معشوق ما دامن کشان
دامنش زان پاکتر باشد که ما گوییم پاک
۲صفوت و پاکیزگی لازم بود خورشید را
گر بود بر اوج گردون ور فتد بر سطح خاک
۳شوق غالب عشق مستولی ست بر من بعد ازین
بر سر آن کوی خواهم رفت مست و جامه چاک
۴بانگ خواهم زد که ای در پرده عزت مقیم
کم تواری فی قباب العز حتی لانراک
۵زآستانت سر نتابم تا نبینم روی تو
گرچه آید بر سر من از تو صد تیغ هلاک
۶ناله کن جامی که دانم عاقبت کاری کند
در دل سنگین یار این ناله های دردناک
۷